عدالبت

30 11 2009

امروز مانند روزهاي ديگه كه زيست داريم به روال هميشگي كه بودن و نبودن دبير فرقي نداره شلوغ مي كرديم كه بين منو دو تا از بچه هاي كلاس بهتر بگم قولدوراي مدرسه بحثم شد(م.ا و م.ص) ماجراهاي پيش امد كه حاصل 6 مشت تويه سروصورت بنده شد كه سهم هردونفرشون سه تا بود. براي من و بچه هاي كلاس فوق العاده جالب بود كه چرا دبير با ديدن اين صحنه ها واكنشي نشون نمي ده. … جالب تر از همه گريه كردن من سركلاس بود نه به خاطر درد و اينا به خاطر آخروعاقبتش . ..

با پيش امدن اين قضايا كار رو براي خودم خيلي سخت كردم با رفتن جاي مدير مدرسه و دعوا كاري پيش نمي ره.فرقي بين رفتن جاي مدير مدرسه با دعوا كردن نيست چون آخرش كتك خوردنه.

اين هم شد عدالت . ..

پ.ن: باز قربون خدا برم زنده به خونه رسيدم.





يك سال از دست دادن عمر در برابر يك عدد دوست

29 11 2009

ديشب در مسير برگشت از باشگاه خاطراتي از گذشته ذهنمو مشغول خودش كرد ، كاراي كه بايد مي كردم و كاراي كه نبايد مي كردم هيچ كدوم به اندازه اين موضوع منو عذاب نمي داد كه من يك سال از عمرم رو از دست بدم شايد براتون عجيب باشه كه من سال اول دبستان رفوزه شدم.

از طرفي اين موضوع برام عذاب آوره كه چرا معلمم منو دم به دقيقه با هرچي دم دستش بود ازم پذيراي مي كرد. از طرفي هم نمي شه گفت خوشحالم منو رفوزه كرد تا يك شانس ديگه براي عوض شدنم بده.بعد از گذشت 9 سال تازه منظورش رو از اين كارش فهميدم.

نمي دونم چرا اينجوري فكر مي كنم كه همه اين قضايا دست به دست هم دادن تا من 180 درجه عوض شم با تنها و بهترين دوستم هم كلاس شم.

سال سوم تصميم خودم رو گرفتم براي جبران اون سال از دست رفته جهشي بخونم. براي از دست ندادن دوستم دست از اين كار برداشتم.در عوض سال بعد با پيش امدن قضايايي با هم قطع رابعته كرديم.تا با وجود اين وضعيت سال پيش مسير زندگيمون ازهم جدا شد.وهمچنان حكايت ادامه دارد. ..(بعيد نيست سربازي شايدم دانشگاهي بازم باهم روبروشيم)





احساس مي كنم خوشبختم

26 11 2009

بعد از هفته ها بداخلاقي و گوشه گيرم احساس مي كنم بازم مي تونم شاد باشم پشت سرهم بد نمي يارم مي تونم بازم بهم خوش بگذره كه اميد وارم اينجوري باشه.

دلم براي سومين دايم تنك شده اون ديگه پيش ما نيست هرچي فكر مي كنم جز خاطراي شاد چيزي به يادم نمي رسه. دوستم ندارم ازش بيشتر حرف بزنم چون واقعا برام سخته.شيشم همين ماه سالگردشه . ….
— – –
الان ساعت حدود 5 صبحه يكي دو ساعتي هست امديم كم و پيش احساس سبكي مي كنم. ببينيم تا خدا چي مي خواد . ..





اندراحوالاتم

3 11 2009

مثل اينكه انگيزي براي نوشتن ندارم.بارها اين جمله رو گفتم ولي بعد چند هفته باز نوشتم.بنابراين اگر اين جمله از دهنم پريد چندان جدي نگيريد.

يه خورده منزوي و گوشه گير شدم.همش تويه فكرم ، به چيزاي بي خود فكر مي كنم.
مدرسه ماهم براي خودش هكايتي داره ؛ امروز (دوستام) بهم سيگار تارف كردن ، نمي دونم از خجالتي بودنم بود يا ترسش به دوستم خنديدم گفتم بي خيال . …….

بچه هاي مدرسمونم كه ماشالا يك فرهنگ لغت ديگه دارن.حرف مي زنن چيزي نمي فهم به نشونه تاييد حرفاشون سرمو تكون مي دم.

بهرحال با اينكه بچه ها از هر فرقه خلافي تويه مدرسه مون مي كنن ، با معرفتن . .. هيف كه سال ديگه از اين مدرسه به هنرستان مي رم . …..

قربون ناظممون برم كه اگر يك روز بهم گير نده روزش روز نيست ؛ آخرين گيرشم امروز بود به خاطر اينكه يكي دو دقيقه دير رفتم سر صف نزاشت برم سر كلاس.تا اينجا كه حساب كردم نمره انظباتم بيشتر از 12 نمي شه.

بيشتر از اين براي نوشتن چيزي ندارم.

پ.ن: براي ابراز غيرمستقيم احساسات به كسي از دوستاني تجربه دارن عاجزانه درخواست كمك مي كنم !(نترسيد دختر تشريف ندارد)





آخرين حرف هاي مرحوم مسيو-(بدقولي)

1 10 2009

نمي دونم چي بگم از چي بگم چي بنويسم. ..
نمي دونم الان دارين از خوشحالي بال در مي ياريد يا همچين چيزا ، ولي همين رو به دو سه تا از بچه ها بگم كه به آرزشون رسيدن. من تقريبا تا يك سال ديگه دستم به نت نمي رسه (به خاطر درس اينا نيست)شايدم ديدن تا يكي دوماه ديه امدم شما كه خوب مي دونيد به حرفهاي من اعتمادي نيست. بهرحال تويه اين چند وقته خيلي اتفاقا برام افتاده از تصادف منو داداشم با اتوبوس (با ماشين خودمون) اخراجي از شيفت صبح و . .. كه خيلي دوست داشتم بنويسم ولي نشد.
منو فراموش نكنيد ها چون يه روزي برمي گردم . . ……

نمي خوام فكر كنيد آدم بدقولي هستم ؛ گفتم كه شايد يك سال ديگه به قيد نت برگردم ولي طبق معمول به حرفام اطميناني نيست. و اين هم يادآوري كنم اگر غيبم زد بدونيد كه موضوع از چه قراره . …
دلم براي قربون صدقي هاي (شايد ازلكي) اينترنتي يه خورده تنگ شده بود همچينين براي چاخاناي خودمم.

مي خوام برم سر درد و دل خودم: مدرسه البته اسمش مدرسه ، داخل محوطه مدرسه سيگار مي كشن ناس مي ندازن بالا رفت و آمد با خودته اگرم خوب بگردي موادم پيدا مي شه خلاصه خلاف كوچيكش بجه بازي هست.منم كه سرم تويه لاك خودمه فقط يكي دو دعواي لفظي و فيزيكي رو داشتم.
البته من از شيفت صبح اخراج شدم اگر دليلشم بخواي بدوني اينه كه از شانسم با پسر مدير مدرسمون كل افتادم (البته نمي دوستم باباش كيه)ويك دليل ديگه ، الانم تويه شيفت ظهر با بچه هاي دوساله مي سازم.
ولي اگر بتونن منو كشف كنن وضعيت اينجوري نمي مونه. ….
يك هفته هست نرفتم مدرسه ترك تحصيل ! . .. خيلي دوست داشتم ! نه ! سرما خوردگي خيلي حالم بد بود و هست دوروز اصلا هيچي نمي شنويدم. آخرين باري كه آمپول فرو من كردم يكي دو هفته نمي تونستم راه برم(تازه به قول خودشون مارو بيهوش كردن) و از اون موضوع 6 سال گذشته اين خانم دكتر هم لطف كردن 4 تا نوشتن(تا مشتري شيم) ولي من مثل مرد ايستادم و نزاشتنم آمپول بزنن ، بعد از رسيدن خونه مادر گرامي موفق به راضي شدن من نشدن مصلما اگر آمپولا رو مي زدم دو سه هفته خونه نشين مي شدم.
حرف زياد دارم ولي اينجا جاش نيست.