ديشب در مسير برگشت از باشگاه خاطراتي از گذشته ذهنمو مشغول خودش كرد ، كاراي كه بايد مي كردم و كاراي كه نبايد مي كردم هيچ كدوم به اندازه اين موضوع منو عذاب نمي داد كه من يك سال از عمرم رو از دست بدم شايد براتون عجيب باشه كه من سال اول دبستان رفوزه شدم.
از طرفي اين موضوع برام عذاب آوره كه چرا معلمم منو دم به دقيقه با هرچي دم دستش بود ازم پذيراي مي كرد. از طرفي هم نمي شه گفت خوشحالم منو رفوزه كرد تا يك شانس ديگه براي عوض شدنم بده.بعد از گذشت 9 سال تازه منظورش رو از اين كارش فهميدم.
نمي دونم چرا اينجوري فكر مي كنم كه همه اين قضايا دست به دست هم دادن تا من 180 درجه عوض شم با تنها و بهترين دوستم هم كلاس شم.
سال سوم تصميم خودم رو گرفتم براي جبران اون سال از دست رفته جهشي بخونم. براي از دست ندادن دوستم دست از اين كار برداشتم.در عوض سال بعد با پيش امدن قضايايي با هم قطع رابعته كرديم.تا با وجود اين وضعيت سال پيش مسير زندگيمون ازهم جدا شد.وهمچنان حكايت ادامه دارد. ..(بعيد نيست سربازي شايدم دانشگاهي بازم باهم روبروشيم)

هنوز پس یه سال از همکلاسی هات بزرگتری؟
———————-
نمي شه گفت يك سال اگر دقيقش رو بگم 1ماه نيم مي شه
چون آخراي سال به دنيا امدم